|
به نام او که به من زندگی بخشید.. سلام دوستای خوبم..! نمی دونم چرا یا آپ نمی کنم.. یا گاهی قسمت میشه دوبار دوبار آپ می کنم.. امروزم قسمت شد یه بار دیگه آپ کنم.. غرض از مزاحمت این بود .. دوستانی که شب یلدا اینجا بودند.. در جریان هستند که ما میخواستیم اون شب با هم یک مشاعره داشته باشیم.. منم همه رو تا تونستم خبر کردم.. تا اون شب و دور هم باشیم .. اما قسمت خودم نبود که بیام و در خدمت دوستان باشم.. چون نتم به خاطر مشکلی مخابراتی قطع شده بود! بعد از اون شب .. مشاعره در "زمستان" جریان داشت.. تا امروز.. و چون اون پست اصلا پست مشاعره نبود و قوانین مشاعره توش به طور پر رنگ اجرا نمی شد.. و پست ثابت هم نبود.. و همه هم در جریان مشاعره نبودند.. و دلایل دیگری.. بر آن شدیم که یک پست ثابت مشاعره بذاریم.. هم اینکه اینجوری مشاعره وجه ی جدی پیدا می کنه و هرکس هم دوست داشته باشه هر وقت بخواهد می تونه بیاد و شعر بذاره.. هم اینکه الان که داریم به دوره ی امتحان هامون نزدیک میشم.. بهانه ی خوبیه برای اینکه گاهی دور هم باشیم و چند دقیقه ای رو یا ساعتی رو مشاعره داشته باشیم..! خوب حالا که در جریان ماجرا قرار گرفتین.. ازتون خواهش می کنم.. حتما پست مشاعره و قوانین اون رو در اینجا مطالعه کنین.. حتی دوستانی که در هر 4 مشاعره ی ما شرکت کردند بازهم یه مروری داشته باشند تا یک یادآوری بشه براشون.. ممنونم.. از دوستان خواهش می کنم.. نظم مشاعره رو تا حد امکان و توان رعایت کنند.. چرا که من خودم درگیر امتحان هام هستم و ممکنه گاهی دیر سر بزنم.. پس خودتون مدیریت مشاعره رو به عهده داشته باشین.. با شعر عکس زیر شروع می کنم : ممنونم از همه تون.. و امیدوارم در کنار هم مشاعره ی خوبی رو داشته باشیم! برای همه تون آرزوی موفقیت و پیروزی و سعادت و خوشبختی در دنیا و آخرت دارم..! التماس دعا یا علی(ع)..
به نام خداوند مهربان .. سلام به همه ی دوستان عزیزمم.. خوبین ؟ خوشین؟ خوش می گذره؟ منو نمی دیدین خوشحال بودین؟ خوب حالا دیگه اون روزهای خوب تموم شد.. من دوباره بازگشتمم..!! روزهای امتحانات ، پروژه ها.. روزهای پر از استرس ، پر از مشغله ی من تموم شد..! وای چقدر حرف دارم واسه ی گفتنن.. این چند روز اصلا به هیچ کار نمی تونستم درست حسابی برسم.. چقدر سختی و مشقت.. :) دیگه تموم شد.. و اینجانب به جمع دوستان صمیمی و همیشه به یادم بازگشتم..! انشاالله به همتون سر می زنم.. البته دعوتم هم کنین که چه بهتر.. :دی خوب حالا با چی شروع کنم؟ بذارین از 4 شنبه ی 1 ماه پیش تقریبا بگم براتون.. اینقدر که سرم این چند ماهه شلوغ بوده.. هرچی گشتم یه وقتی پیدا کنم ماجرای اون 4 شنبه ی دل انگیز رو براتون بگم.. نشد که نشد.. حالا امروز میخوام براتون تعریف کنم.. خوب جونم بگه براتون.. تا یه مسیری که همه چی خوب بود..! ولی توی بلواری که کمی طولانی هم هست و یکم هم پیچ داره.. من اومدم از ماشین روبه رویم سبقت بگیرم.. فرمونو چرخوندم.. نچرخید.. یکم بیشتر چرخوندم.. بازم ماشین نچرخید تلفنو برداشتم زنگ زدم خونه ی عموم اینا.. وگفتم قضیه اینجوریه.. گفتن اگه نمی تونی بری باهاش دانشگاه بزار ماشینو همونجا.. میایم برمیداریم.. وگرنه هم که یواش یواش برو.. منم گفتم باشه یه بار دیگه امتحان می کنم.. ( البته این خلاصه ی گفتمان هاست ) خوب حالا برگشتن از دانشگاه : ایندفعه دیگه دختر خوبی شدم.. با سرعت پایین راه افتادم.. و تا خونه فرمون رو دو دستی گرفتم ( البته فکر کنم ) راستش رو بخواین فکر می کنم در طول تاریخ رانندگی اینقدر آروم و با دو دست اینجوری رانندگی نکرده بودم.. البته توی راه برگشتم بازم اینجوری شد که ما بچرخیم ولی فرمون نچرخه.. این صحنه ها فیلمش هم موجود هست.. دوستم ازم فیلم گرفته.. آخه خیلی خنده دار شده بودم.. نه اینکه هوا یه جوری بود .. مجبور بودم نزدیک پنجره به حسابه دیگه نزدیک فرمون رانندگی کنم تا بتونم ببینم کجا میرم.. حالا ادامه ی ماجرا.. من رفتم دوستم رو رسوندم خونشون بعدشم.. اومدم خونه... توی راه یک اس ام اس برام اومد که من مهلش رو ندادم... تا رسیدم به سلامتی و میمنت.. به خونه.. ( خدا رو هزار مرتبه شکر ).. بعد اس ام اس رو بازکردم.. دوستم برام نوشته بود : که همسایه مون ماشینو دیده گفته چرخ عقبش نمی چرخه.. بزن کنار بگو بابات بیان ماشینو ببرن . منم براش نوشتم.. من الان خونه ام.. حالمم خوبه! راستش رو بخوای اصلا خوشم نمیاد زنگ بزنم.. باید خودم یه جورایی مشکل رو رفع کنم حالا این از امشبش .. که من به خانواده هم هیچی نگفتم.. که نگران نشن.. فردا صبحش بابام رفتن که با ماشین برن بیرون.. بعد از کلنجار رفتن زیاد.. اومدن بالا گفتن.. تو چه جوری با این ماشین رفتی دانشگاه؟ گفتم چی شده مگه؟ گفتن اصلا ماشین یه چرخش حرکت نمی کنه.. اقا من که خنده امم گرفته بود اما مجبور شدیم ماجرا رو برای بابا تعریف کنیم.. و آقای پدر هم اون شب به بنده گفتن.. که تو از دانشگاه تا خونه این ماشین رو روی یک چرخش کشیدی رو زمین.. و چرخ سابیده شده.. و خدا بهت رحم کرده که چرخ نترکیده و تو ... دیگه بقیه اش رو خودتون تصور کنین.. بله اینم از ماجرای زنده موندن زمستانه ی عزیز.. که واقعا در این مواقع آدم می فهمه هیچ کس غیر خدا حافظ بندگانش نیست! شکرت خدا.. و عاشقتم.. ماجرای اون روز رو واسه هرکدوم از دوستام تعریف می کردم.. چشماشون گرد می شد..!! حقم داشتند اشتباه بدی بود! شما دقت کنین.. خوب بازم بازگشت خودم رو به دنیای نت تبریک میگم به همتون.. خوب و خوش و شاد و موفق باشین و دعا یادتون نره..
به نام یکتا لایق پرستش.. دنیا را دوست ندارم! نه به خاطر آنکه زیبا نیست! نه به خاطر آنکه دوست داشتنی نیست! نه.. فقط به خاطر آنکه زمینگیرم می کند! فقط به خاطر دلی که گاهی بیشتر.. از نامردی آدمها می سوزد! ... -* روز اربعین رو بهتون تسلیت میگم..التماس دعا دارم از همه تون..
|
About![]()
**************************
Archivesبهمن 1390دی 1390 آذر 1390 آبان 1390 مهر 1390 شهریور 1390 مرداد 1390 تیر 1390 خرداد 1390 اردیبهشت 1390 فروردین 1390 اسفند 1389 بهمن 1389 دی 1389 آذر 1389 آبان 1389 مهر 1389 شهریور 1389 مرداد 1389 تیر 1389 خرداد 1389 Links
صفحه اصلی زمستان..!!
جملات حکیمانه
زمستانه نوشت ..!! |